نخود چی شیطون . . .
نخودچی خانوم امروز خیلی ورج و وورجه کردیااااا. انقدر که داشتم نگران میشدم!! هرچی باهات حرف زدم, نازت کردم فایده نداشت . فکر کنم دنبال یه چیزی میگشتی ![]()
من تازه از وقتی تکونات رو حس میکنم داره راستی راستی باورم میشه نی نی دارم 
به قول خاله ندا اولاش میگفت: "هنوز داغی, نفهمیدی چی شده!!!!" 
.
.
.
میدونی به نظرم یه حکمتی داره که مامانا تکونای نی نی شون رو تو دلشون حس میکنن. انگار خدا میخواد یه چیزایی رو به مامانا بفهمونه. این حرکتای ریز و درشت تو من رو به خدا نزدیک تر کرده, حس میکنم تکه ای از روح خدا در غالب یه فرشته کوچولو توی وجودمه. خیلی کمتر از قبل احساس تنهایی میکنم. حس میکنم یکی هست که خیلی بیشتر از قبل ناظر اعمالمه, بیشتر مواظبمه, بیشتر به حرفام گوش میده. نه بخاطر خودم, بخاطر وجود تو!! فقط بخاطر اومدن تو . . .
تو با هر حرکتت برای من تمام مسئولیت های آینده ام رو تداعی میکنی. تکون های تو هم برام لذت بخشه هم یه جورایی دردناک.
دردناکه, چون یادآور یه جور رشده یه تغییر بزرگ!! درد داره چون حس میکنم دارم از خودم دور میشم از تمام قشنگی بچگی ام.
نی نی جونم معنی خیلی از حرفای من برات غریبه است و فکر میکنم تا خودت مامان نشی نمیتونی درکشون کنی
هر مرحله از زندگی آدم قشنگی ها و زشتی های خودش رو داره و تغییر این مراحل سخته, ترس داره, زحمت داره! واسه همینم باعث رشد و تکامل آدم میشه.
همه ی حرکتای تو نازنین مامان برام دوست داشتنیه اما درعین حال من رو میترسونه.
آخه اونقدر بزرگ نشدم که بتونم یه پناه خوب برای یه موجود دیگه باشم!! یه بخشی از وجود من هنوز بغل کردن های مامان زهره رو میخواد, میخوام دختر لوس بابا هادی باشم. بازم میخوام برای بابابهنام ادای دختربچه های مامانی یا پسر بچه های خپل رو دربیارم.
اصلا دوست دارم تاب بازی کنم. یهو بزنه به سرم آهنگ بزارم برقصم. شبا تا صبح کتاب بخونم. با عروسکام حرف بزنم. ادای دوستام و براشون دربیارم. یه وقتایی بیخودی هاپو شم. بهانه بگیرم و با صدای بلند گریه کنم.
نمیخوام ازین چیزا بگذرم.
.
.
.
نخودچی مامان من نمیخوام بزرگ بشم. میخوام با تو دوباره بچگی کنم اما این بچگی مثل بچگیه دختر کوچولوی درونم نیست!! خیلی فرق داره پر از مسئولیت, پر از فداکاری و البته پر از لذت تکامل ....


نخود چی شیطون . . .
